بوی باران، بوی سبزه، بوی خاکشاخههای شسته، باران خورده، پاکآسمان آبی و ابر سپیدبرگهای سبز بیدعطر نرگس، رقص بادنغمه شوق پرستوهای شادخلوت گرم کبوترهای مستنرم نرمک میرسد اینک بهارخوش به حال روزگارخوش به حال چشمهها و دشتهاخوش به حال دانهها و سبزههاخوش به حال غنچه های نیمه بازخوش به حال دختر میخک که میخندد به نازخوش به حال جام لبریز از شرابخوش به حال آفتابای دل من گرچه در این روزگارجامه رنگین نمی پوشی به کامباده رنگین نمیبینی به جامنقل و سبزه در میان سفره نیستجامت از آن می که می باید تهی استای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیمای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتابای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهارگر نکوبی شیشه غم را به سنگهفت رنگش میشود هفتاد رنگفریدون مشیری
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
نه امیدی که بر آن خوش کنم دلنه پیغامی نه پیک آشنایینه در چشمی نگاه فتنه سازینه آهنگ پر از موج صداییز شهر نور و عشق و درد و ظلمتسحر گاهی زنی دامنکشان رفتپریشان مرغ ره گم کرده ای بودکه زار و خسته سوی آشیان رفتکجا کس در قفایش اشک غم ریختکجا کس با زبانش آشنا بودندانستند این بیگانه مردمکه بانگ او طنین ناله ها بودبه چشمی خیره شد شاید بیابدنهانگاه امید و آرزو رادریغا آن دو چشم آتش افروزبه دامان گناه افکند او رابه او جز از هوس چیزی نگفتنددر او جز جلوه ظاهر ندیدندبه هرجا رفت در گوشش سرودندکه زن را بهر عشرت آفریدندشبی در دامنی افتاد و نالیدمرو ! بگذار در این واپسین دمز دیدارت دلم سیراب گرددشبح پنهان شد و در خورد بر همچراامید بر عشقی عبث بست ؟چرا در بستر آغوش او خفت ؟چرا راز دل دیوانه اش رابه گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟چرا؟...او شبنم پاکیزه ای بودکه در دام گل خورشید افتادسحرگاهی چو خورشیدش بر آمدبه کام تشنه اش لغزید و جان دادبه جامی باده شور افکنی بودکه در عشقلبانی تشنه می سوختچو می آمد ز ره پیمانه نوشیبقلب جام از شادی می افروختشبی نا گه سر آمد انتظارشلبش در کام سوزانی هوس ریختچرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟چرا بر ذره های جامش آویخت ؟کنون این او و این خاموشی سردنه پیغامی نه پیک آشنایینه در چشمی نگاهفتنه سازینه آهنگ پر از موج صداییفروغ فرخزاد
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
بشنو این نی چون شکایت میکنداز جداییها حکایت میکندکز نیستان تا مرا ببریدهانددر نفیرم مرد و زن نالیدهاندسینه خواهم شرحه شرحه از فراقتا بگویم شرح درد اشتیاقهر کسی کو دور ماند از اصل خویشباز جوید روزگار وصل خویشمن به هر جمعیتی نالان شدمجفت بدحالان و خوشحالان شدمهر کسی از ظن خود شد یار مناز درون مـن نجست اسرار منسر من از نالهی من دور نیستلیک چشم و گوش را آن نور نیست…مولانا
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور